یک موجودی درونم هست، که الان دارد جیغ می کشد و افسارگسیخته می دود این طرف آن طرف و همان طور که دست هایش را به سرش گرفته با صدای جیرش فریاد می زند: «همه چی داره می شه مثل پارسال! همه چی داره می شه مثل پارسال!»
من؟ من همین طور که تکیه داده ام به انتهای تخت، گریه می کنم و چشم های بسته ام را محکم روی هم فشار می دهم و آرام و ساکت، ازش می خواهم که بس کند. من هیچ چیز به روی خودم نمی آورم.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
پاییز پشت این شیشههاست نل. پشت شیشههای لکهدار اتوبوس تندرو که اتوبانهای خلوت را زیر پا میگذارد. ببین چه آهنگ خوبی دارم گوش میکنم که به همهچیز میآید. مطمئنم آن را میشنوی. مطمئنم همینطور که لم
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
در غروب ابری آخرین روز خودم را تنهایی میرسانم سر کوه. بام شهر. توی باد و باران و رعدوبرق ِسر پاییز. شوق کهنه دوباره توی چشمهایم پیدا میشود و میدوم و دوباره در دویدنم صدای خندهٔ پاهایم را میشنوم.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
می شود چیزی بگویید؟ اگر از آدم هایی هستید که همیشه می آیید اینجا و مزخرفاتم را می خوانید. که رد پایتان را می بینم. این یک بار را چیزی بگویید، هرچی...
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده