خرید بک لینک

یک موجودی درونم هست، که الان دارد جیغ می کشد و افسارگسیخته می دود این طرف آن طرف و همان طور که دست هایش را به سرش گرفته با صدای جیرش فریاد می زند: «همه چی داره می شه مثل پارسال! همه چی داره می شه مثل پارسال!»

من؟ من همین طور که تکیه داده ام به انتهای تخت، گریه می کنم و چشم های بسته ام را محکم روی هم فشار می دهم و آرام و ساکت، ازش می خواهم که بس کند. من هیچ چیز به روی خودم نمی آورم.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 18:04

یعنی می شود مهر تمام نشود؟ دلم می خواهد همین طوری کش بیایم توی این پنج روز...کار خاصی هم نمی کنم. حال خاصی هم ندارم. اتفاق خاصی هم نمی افتد. می روم دانشگاه، سر کار، مدرسه، می آیم خانه، کار می کنم، ویر

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 18:04

فاصله. فاصله ای عمیق هست بین من و همه ی آدم ها. همه ی کسانی که با آن ها معاشرت می کنم. همه ی کسانی که از من خبر دارند. ازشان خبر دارم. نزدیک ترین آدم هایم. آنهایی که باهاشان میروم خوشگذرانی. رفقای

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 18:04

پاییز پشت این شیشههاست نل. پشت شیشههای لکهدار اتوبوس تندرو که اتوبانهای خلوت را زیر پا میگذارد. ببین چه آهنگ خوبی دارم گوش میکنم که به همهچیز میآید. مطمئنم آن را میشنوی. مطمئنم همینطور که لم

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 18:04

در غروب ابری آخرین روز خودم را تنهایی میرسانم سر کوه. بام شهر. توی باد و باران و رعدوبرق ِسر پاییز. شوق کهنه دوباره توی چشمهایم پیدا میشود و میدوم و دوباره در دویدنم صدای خندهٔ پاهایم را میشنوم.

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 18:04

امشب ما را آب با خودش می برد. بیست سالگی شسته شد حل شد تمام شد در این آخرین شب مهرماه آنقدر که آسمان بارید. چند ساعت است که می بارد. هی می غرد و رعدوبرق می زند و می بارد و می بارد... وقفه ندارد. بیست

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 18:04

می شود چیزی بگویید؟ اگر از آدم هایی هستید که همیشه می آیید اینجا و مزخرفاتم را می خوانید. که رد پایتان را می بینم. این یک بار را چیزی بگویید، هرچی...

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 18:04

این یک پست کوچک را اینجا بگذارم برای یادگار تا یادم بماند که نجاتم میدهد. که از همهچیز نجاتم میدهد. وقتهایی که جهنمیام و همهچیز در نظرم بد است و دلم میخواهد بمیرم، وقتهایی که لبخند میزنم و آر

برچسب: نویسنده: نگار میرزاده تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 18:04

صفحه بندی